عمري كه  مثل بادگذشت...(سري سوم)

عكاس اين عكس خودم بودم...

ساختمان كاج...محرم بياد موندنيش...

چي فكر ميكرديم ... چي شد...

لب خند تو را چند صباحيست نديدم...

حاجي و آكواريمشون...

ولادت شاهزاده علي اكبر(ع) سال 89

داداش كوچيكم...

ولادت شاهزاده علي اكبر (ع) سال90

تبارك الله ...

بمب انرژي...آقا شهرام بستني فروش و دستيارش حميد خان...

بدون شرح...

داداشم و دكه پايكوهش...

نوكر بهشت هم برود باز نوكر است...

حاج حبيب زحمت كش...

ارباب ما او از در خونتون جدا نكن...

احتمالا اين آخرين سري باشه اميد وارم كه لذت برده باشيد...



عمري كه مثل باد گذشت...(سري دوم)

داشتيم ميرفتيم عروسي...


پسر عموجونم...

ايشالا شهيد بشه...

كاش ...

بيت الرقيه و روضه هاش...

فني گر...

شهدايي...

سالييانيست كه از داغ حسين لطمه زنم...

تف به ريا...

كوچك ولي كاري...

ياد محرم بخير...

داداش مهدي اكو چي...

اميد وارم كه لذت برده باشيد و خطرات براتون تجديد شده باشه

 ادامه دارد...

عمري كه مثل باد گذشت...

سلام اين پست فقط روايت  عمره به زبان تصوير

ببينيدو لذت ببريد.

روياي بزرگتر شدن خوب نبود...

اي كاش تمام عمر كودك بوديم...


    

ميثم جونم...


خيلي دور شديم از هم ديگه...

جونم فداش....

ياد اردو جنوب بخير...

آقا داداشم...

آمل...

جووني ...

صلي عليك يا علي بن موسي الرضا(ع)...

چقدر گريه كردم...

رو دستشون نباشه...

امام رضا به دلاشون نيگا كرده بود...

اين يه سري از خاطراتمه ايشالا در آينده ادامه شو ميزارم بالا...

التماس دعا.

ديگر مرا ام البنين نخوانيد...

سلام ايام وفات خانوم ام البنين (ع) هست دلم گرفته گفتم يه شعر بزارم بالا شما هم حال كنيد...

پارسال توفيق بود رفتيم جلسه حاج محمود... ببينيم امسال چي ميشه...



بدون ماه قدم می زنم سحر ها را

گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده

گرفته اند از این پیر زن پسر ها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش

بیاورند برایش فقط سپرها را

نشسته است سر راه، روضه می خواند

که در بیاورد آه ...آه رهگذرها را

ندیده است اگر چه، ولی خبر دارد

سر عمود عوض کرده شکل سرها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست

رسانده است به ما خانم این خبرها را

بشیر آمد و گفتی که از حسین بگو

ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو 

ستاره بودی و یک دفعه آفتاب شدی

برای خانه مولا که انتخاب شدی  

به خانه ی ولی لله اعظم آمدی و

دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی

به جای این که شوی مدعی همسری اش

کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی

تنور خانه ی حیدر دوباره گرم شد و

برای چرخش دستاس انتخاب شدی

چهار تا پسر آورده ای برای علی

که جای فاطمه ام البنین خطاب شدی

دلت همیشه چنین شوهری دعا می کرد

تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی

اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت

میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت

تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد

به چادر عربی تو خار گیر نکرد

تو را که فرق علی دیده ای و خون حسن

به غیر کرببلا هیچ چیز پیر نکرد

به احترام همان تکه بوریا دیگر

زمین خانه ی تو نیت حصیر نکرد

از آن زمان که شنیدی خزان گل ها را

هوای کوی تو باغ دل پذیر نکرد

چه خوب شد که نبودی و کربلا بینی

که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد

به نعل تازه گرفتند تا بدن ها را

به ضرب دست و لگد می زدن زن ها را

علي اكبر لطفيان


زماني  كه آقا جون پسر جون بود...

اينم يه عكس از زمان و نوجوانيم...

اون موقع تازه داشتم حزب اللهي ميشدم...

يادش بخير چه دوران خوبي بود همه دوسمون داشتن...

تقديم به همه رفقاي قديمم و آقا سيد امير و حسن آقا كرد ميهن كه خيلي زحمت منو كشيدن...


ادامه دارد...

باز هواي وطنم آرزوست...

سلام اين فاطميه ام تموم شد ايشالا كه مادر ازمون راضي باشه...

ولي من نميدونم چرا محرم سيد الشهدا يه چيز ديگه است...

بخدا رفقا به لطف مادر خوب گريه كرديم تو اين ايام ولي دل آدم سبك نميشه.

محرم بعد روضه آرامش داري ولي فاطميه اينجوري نيست.

ما تو فاطميه ام برا سيد الشهدا ميخونديم و گريه مي كرديم...

حاجتمونم اين بود ظهر اربعين برسيم كربلا...

كربلا قابل توصيف نيست بايد بچشي تا بجونت بشينه...

خيلي دل تنگ شدم نميدونم چرا...

بيشترين جايي ام كه خاطره دارم همين عكس خيلي برام شيرينه  انگار ارباب بغلشو باز كرده و منتظرته...

زهراست بي حرم ... حسين بي كفن...

ديگه نميتونم بنويسم...

يا اباعبد الله ... يا سيدنا الغريب... يا سيدنا مظلوم...يا سيدنا العريان...


مادر ما مادر تمومه عالمه...

سلام ببخشيد دير مطلب گذاشتم در گير فاطميه هستم...



 

تا میرود زدیده ام آن صحنه های داغ

ای زخم سینه تا دم در میبری مرا

ای زخم با لباس سفیدم چه کرده ای؟!

داری شبیه حوصله سر میبری مرا

 

گفتم کمی بخوابم و آرام تر شوم

اما دوباره درد،سراغ مرا گرفت

میخواستم بچرخم و پهلو عوض کنم

ناگه رگی زپهلوی من بی هوا گرفت

 

شستم سر حسین و حسن را به دست خود

خوب است اگر چه  فضه که مادر نمیشود

فضه سریع باش تنوری درست کن

الآن علی می آید و دیگر نمیشود...

 

مشغول استراحتم ای زخم لج نکن!!

وقت نماز شب نشده پس تو هم بخواب

ای زخم لااقل دهنت را کمی ببند

ترسم ز خنده­ی تو شود دیده ام پر آب

 

طرحی زدم ضرورت پنجاه سال بعد...

حیدر ببخش این همه محتاطی مرا

باید کفن ببافم و پیراهنش کنم

 اسما بیار جعبه خیاطی مرا

 

یک مشت استخوان چه کند رخت خواب را؟

هر جا ردیف شد سر خود می گذاشتم

فکری به حال زینب بی خواب من کنید

ای کاش مرده بودم و دختر نداشتم....

 

محسن عرب خالقی